
پایگاه خبری تحلیلی خطوط: شناسنامه ام کجاست؟ و این سوال تکراری ضربهای دیگر به گوشهی قلب مادری بود که نمیدانست
چگونه مفهوم بی شناسنامه بودن را به دختر کوچکش بفهماند؟!
دختری که هنوز مفهوم بی پدر بودن را خوب درکنکرده بود!
دختری که
کار میکرد، اما دلش درس خواندن میخواست.
کار میکرد، اما دلش مهر پدر و عشق مادر میخواست!
کار میکرد، اما ....
اما اگر کار نمیکرد پس برادر کوچکش یا مادر مریضش چه باید میخوردند؟
مادر، برادر، خواهر... و پدر که هیچ وقت نبود!
آری...
آن قسمتی از جامعه که خیابان را بهتر از کف دستشان میشناسند هم احساس دارند!
سـکوت مبهمی از جــنس عصــیان شـعرمی گوید
نگـاهـی مرده اینجا سـرد و عـریان شعرمی گوید
به دیـروزی که کـشــتم خیره مانده ذهــن فرداهام
میان حجم حسرت؛ زخـــــم دوران شعر میگوید
چــه فرقی میکند باباش نان مــی آورد یا نه...
کسی که شاعراست ازعشق-بی نان-شعرمی گوید
اگرچه در تــمام عــمر خــــود جان میکـَند امـا
همیشــه مرد عاشق خوب و آسان شعر میگوید
و قلبی که ز شوق فتح رویاهای کوچک مُرد
هرازگاهــــی خودش ازعمق هذیان شعر میگوید
هرازگاهی دلم از خـاطـرات عشــــق بی فرجام
به عمق لـــمس خوشبـختی انسان شعر میگوید.
ولی این ماجـــرا تکــــرار رویــای خودآزاریـست
بــــرای آدمــی کـــــه در خــــیابان شعر میگوید
درخــــتی که به برگـــــش دل ببندد در تمام عمر
برای شــاخهها از رنج طغیان شعر میگوید
کنار پنــــجره درگـــیر تصمیمی که خواهد داشت
سکوت مبهمی از جنس عصــــیان شعر میگوید
علی توکلی شاعر و نویسنده